Wings of Desire :-)
I came here as so many did ; to create the better life ; to find my peace of my life ; to finally be ALIVE . And I know nothing good comes easy ; Yeah , all goods take their time . I let it go on , and tell all hold on and let it go on !
20.11.09
برای گلناز




نشسته بودم كه دیدم هم اتاقی معروف به اسبم، اومد تو اتاق و گفت
NasZi, this is for you.
منم تعجب کردم کلی. چیزی سفارش نداده بودم از آمازون. روشو نگاه کردم دیدم آدرس فرستنده نداره. بعد بازش کردم دیدم گلناز ه. الان پنج سال میشه از دوستیمون. و من خیلی خوشحالم كه اون روز برفی از سایت باهم برا اولین بار رفتیم قدم زدیم. تنهایی. بعد زمان كه گذشت، پخته تر شد..به قول یارو گفتنی، داره دم میکشه. بعد تر ها تصمیم گرفتیم با هم دوست بمونیم حتی وقتی من اومدم نیویورک و اون (تو) رفتی تورنتو. و هنوز داره دم میکشه.
و هنوز انقد سوییت ه كه خودشو برا من لوس میکنه مینویسه
"one of my so manyy best girl ferendd"
و برا خودش مینویسه
"your UNIQUE best ferend"
سوییت كه نه. پر رو! همون تخسی همیشگی كه توش(ت) بود، الان تو این چند خط داد میزنه.

خاطره زیاده. حضوری هم كه نه، اس ام اس و چت. حتی تلپاتی! یادته شعر خوندن و چت رو کاغذ سر کلاس فرهادی رو؟ در کل یادته چقدر پر رو بودی دیگه؟ من نگم بهتره. اس ام اس زدی به آریا كه این وحشی شده امروز رو من چایی ریخته؟ بعد گفت دلتم بخواد؟

مرسیییییییی! برا دفتر نه. برا حضورت. البته میدونم متوجه نمیشی از این چیزا. ولی خب دیگه! :دی خوش بین میمونم بهت شاید بازم پیشرفت کردی.
دوست دارم.
>>>>>>:******<<<<<<
پ.ن. هوی! پر رو نشیا! شترمرغ!
پ.ن. از این دفتر خفن هاس. اینم سایتش
13.11.09
دلم صدای آکاردئون در شب بارانی تهران میخواهد و قدم زدن و دستی محکم آرام.
2.11.09
لبخند
همکلاسی هندی اومده آفیس ام، اول نمیشناسمش، آخه همیشه هندی ها میشینن تمرین هاشون رو باهم انجام میدن. گفت میتونم راجع به میان ترم ازت سؤال کنم؟ گفتم بگو. داشتم جوابشو میدادم كه دیدم تلفن زنگ میزنه. تا اومدم بردارم دیدم رفت رو پیغام گیر. نمیدونستم کیه. پیغام رو گوش دادم، کلش کمتر از سی ثانیه بود كه اون هم من ۳ کلمه ی آخرش رو شنیدم و بقیه ش صدای قیژ قیژ بود. پسره اسمش کآرتیکه. دیدم میگه لانگ دیستنس؟ یور بوی فرند؟ گفتم آره، از کجا فهمیدی؟ گفت از لبخندت وقتی داشتی گوش میدادی و تلفن رو گذاشتی رو میز.
24.10.09
بی انتظاری و محض بودنش را در خودم این چند روز آنجا فهمیدم كه تمام آنچه میخواستم آرام بودنش بود و نه هیچ چیز دیگر. نه میخواستم حرفی بزنم، نه شادی و ناراحتی ای را بگویم..نه میخواستم گوش دهد..نه دلم قنج میرفت كه کاری کنیم باهم، نه چتی، نه تلفنی، نه نوازشی...نه كه نخواسته باشم، اما دیگر مهم نبود. حیاتی نبود. فقط آرام بودنش و جا آمدن حوصله اش مهم بود..گوش دوست داشتم باشم اگر میخواست/میتوانست. بی انتظاری محض بود درونم. فقط میخواستم آرام بگیرد، شرایط خودش را درک کند، خودش هم خودش را بپذیرد، بغل کند، و امیدوار ادامه دهد؛ كه دست کم دلش تنها نیست. اما حرفهایم را نتوانستم بگویم. هنوز نمیدانم فهمید یا نه..و من چقدر دلم نزدیک است.
3.10.09
بی کلمگی
يه چيزايی هست که هميشه ياد آدم ميمونه..مثل خداحافظی ها..از پشت تلفن..توی فرودگاه..بعد از تولد آخر..مثل اولين ايميل بعد از سوار شدنت به هواپيما از اون آدما..يه چيزايی هست که هيچ برچسبی نميشه به احساسشون زد بس که نابند و از صميم دل يه آدمايی هستن که آدم باهاشون بی کلمه ميشه
..

بعد با بعضی آدم ها هست که بی کلمگی ات زياد ميشود..زيادتر از اينها که گفتم..آن قدری زياد است حجم معنا که بلد نباشی کلمه بگويی..آن قدر که فقط بايد بغلش کنی و همه ی بی کلمگی ات همانجا آن ميان جذب شود و آن وقت احساس ميکنی که سبک شده اي

اين گونه است بعضی آدم ها را که داری.
.
.
.

آدم های بی کلمگی من..اينجا باران است و ماه زير ابر است و پاييز ميگذرد و من می آيم پيشوازتان.

2.10.09


نميدونم چه بلايی سر اين سايت اومده. در راستای تر و تازه شدن دغدغه های فمينيستی داشتم ميچرخيدم که اين صفحه اومد. حدس ميزدم با سفر کردن به امريکا زن بودن برام جور ديگه اي مطرح بشه و سؤالای جديدی پيدا بشه. لينک ها رو نگاه کنيد فقط! از اين بدتر نميشد احساس نارضايتی هميشه ام از نگاه آدم ها به زن بودن، دست کم در ايران، خودش را بکند توی چشمم.
لوکينگ فر "مازليم لاو"؟! "فايند" ان ايشن "وايف"! گرجس چاينيز "ويمن"!

شايد فقط آسيا نيست..اينجا هرچند که ميبينم چطور پسرها دور دوست دختر ها و همسرانشان ميگردند، و چطور قدر دانند از حضور صبورانه و مهربانشان و چطور پا به پای هم و همراهند و تلاش می کنند، و چطور ميتوانی مهربان بودنشان را ببينی وقتی خسته از کار به خانه برميگردند، اما هنوز نميدانم "نگاه"شان چيست.

چه بر سر مردان اين سياره آمد؟

پ.ن. دورم بگردی فعلنه! :دی

1.10.09
بارانی ام
خيس تمناست

29.9.09
برای دلتنگی ها
خوشحالم که دلم برايت تنگ می شود..خيلی خوب است که کسی را داشته باشی که دلت برايش تنگ شود..خيلی خوب است که دلت برايم تنگ می شود..خيلی خوب است که هستم..هوم..دلتنگ می شويم..خوشحاليم که هم را داريم که دلمان تنگ شود..خوشحاليم که چقدر خوبی داريم که دلمان برايشان تنگ می شود..آدم که دلش برای چيز های بد تنگ نمی شود..ببين چقدر خوبيم که دلتنگ می شويم

خوشحاليم که روز های خوشحالی خواهيم داشت..آغوش های گرم و مهربان همراه..و آن همه نقشه و رويا که هی داريم می پرورانيم آگاه و نا آگاه تا وقتش برسد.. فکر کن که نداشتيم..اين دليل کمی برای خوشحالی عميق نيست..حالا گيرم که ما را صبر بايد! خب بعله! هرکه طاووس خواهد، جور هندوستانش را هم می کشد
حالا اگر می خواهی، ميکشی

بيا کمک کنيم که دلتنگی هامان را بسازيم..فرار نکنيم از بودنش.. اذعانش.. بگذاريم دلتنگی ها بسازند برايمان..بسازندمان. رشدمان دهند و بالنده اش کنند
..
بيا نترسيم از دلتنگ شدن هامان

پ.ن. به مفهوم دقت شود! اصلاً به ادبيات اين نوشته دقت نشود که خيلی خنده است! بعله ام

24.9.09
گفته بودم که فکر می کنم فرق دارد حس آدم های سبز اينجا و آنجا..و دارد انگار..حس من که فرق داشت.
تلخ بود خيلی..احساس اينکه چه طور برای اين مرز های احمقانه ی جغرافيايی و متعلقاتش ايران چه اضطرابی و
چه دلهره اي و چه شور غمناکی..و اينجا..آدم ها مرتب و شيک تظاهرات می کنند..چون کسی نمی خواهد بکشدشان
و مقايسه ی احساس من که در هر دوی اينها بودم..خيس شدم
اين تمام کاری بود که ميتوانستم بکنم..گيرم که خيلی تلخ بود..

من شکايت دارم..خيلی..از خيلی چيز ها



11.9.09
آسمان همه جا اصلاً هم يک رنگ نيست
امروز هوا سرد شد..الان دو صبح است و باران می آيد..اينجايی ها می گويند پاييز شروع شد. همان پاييزی که آن فيلم هاليوودی را که سال ها پيش ديدم و در منهتن بود، خواستم که در پاييز نيويورک باشم..و حالا! هشت نه سالی می گذرد فکر کنم..اما..آدم هرجا که باشد، دلش همراهش است، و دل آدميزاد، درست است که پاييز و شهر خواستنی اش را می خواهد، دلدار می خواهد..يار می خواهد..دوست می خواهد
آسمان همه جا اصلاً هم يک رنگ نيست..اما رنگ دل را اگر بگويی، زير هر آسمانی که باشی، فقط يک چيزمی تواند تغيير دهد، آن هم مهر است. رنگ آسمان، اصلاً هم جذب دل نمی شود. خيلی که نزديک شود، عبور می کند



5.9.09




Photos in China Town, NYC

آدم بايد افسرده شده باشه که آدما رو که باهم ميبينه گريه ش بشه؟ و ساديسم داشته باشه که
شروع کنه ازشون عکس گرفتن که به خودش ثابت کنه که چقدر دلش ميسوزه؟ و ديگه نميگم چی
...!



25.8.09
هفته گرد
هفته ی پيش همين موقع ها بود که چمدانم را برداشتم و در آسانسور گذاشتم. خانه را برای
آخرين بار چک کردم و بو کشيدم و زار زدم و چقدر خالی خانه سخت بود..يک پايم سمت در بو
آن پای ديگر نمی آمد..چند ساعت بعد..خاطره ی عميق خانه، چه سکانس هايی که از جلوی چشمم
نگذشت..و بعد شنيدن صدای تو که در سوی مخالف من در دنيا بودی..هرشب يادم است..هرشب همه چيز
يادم است..هرشب، همه چيز يادم است.

نمی شود که نباشيد..بايد بياييد و تمام اشک های اين روزگار مرا پاک کنيد. اين کار شماست.

3.8.09
امشب اومدم بيست و سی ببينم. ميدونستم که حرص می خورم. اما می خواستم ببينم چی ميخواد
نشون بده!

بعد از گزارش مراسم پرشکوه تنفيذ امروز، مجری گفت که رئيس جمهور سرما خورده و بعد هم گفت که هواپيمايی که تو اهواز سقوط نکرده و ده دقيقه بعد از پرواز همونجا نشسته، مسافراش، خوشحال ترين مسافرای دنيان! حق هم داشت مجری کلاً!

بعد الان نشستم که اخبار ساعت 9 رو ببينم که باز هم حرص بخورم. من هميشه برام سؤال بوده که چرا اينقدر پاستوريزه بزرگ شدم که الان نميتونم يه جوری عصبانيتم رو خالی کنم سر اينا. الان تلويزيون داره روز ملی جوان رو تبريک ميگه. الان اخبار شروع شد.
فضايی سرشار از شکوه و معنويت، تنفيذ رأی ملت، ا! عمو پورنگ هم که هست! ا، اون يکی هم که هست! کی بود؟ صالح اعلا که صداشو دوس داشتم؟اوو! قران هم می خونن! کت شلوار سفيد حداد هم که دلبری ميکنه. حکم مرد "شجاع، سخت کوش و باهوش" تنفيذ شد، تا هنگامی که بر اين سراط مستقيم پايدار باشد. در مراسم پرشکوه تنفيذ فرموده شد هضم درونی "موارد" هم در انقلاب در جهت رشد صورت می گيرد. "بسيج توده" ها هم که يکی ديگر از پيام های انتخابات اخير بود. اعتماد متقابل ميان مردم و حکومت، باز بودن صحنه برای گفتگو هم نشانه ی اعتماد به نفس و مردم بود.ا، احمد نجفی هم هس که. زيادن ماشالاه هنرمندا و ورزشکارا! بعد گويا دل افسرده و نا اميد هم وجود نداره و فضای جامعه شاد ست. امتحاناتی هم در اين انتخابات برگزار شد که ... حالا ايرادی ندارد که امتحانات دانشگاه ها عقب افتاد. يک امتحان هم برای مسؤلان کشور است که اينها قدر اين نعمت رو بايد بدونن..قدر فروغی که مردم رو به پای صندوق های رأی کشيد. کلاً گفته شد که نابوديد و خفه شيد يا خفه تون می کنيم.


31.7.09
آخر ديوانه، دارم از بر می کنم اين روز ها را و آن روز ها را...چين های صورت و خم چشم ها و همه چيز را..خيابان ها و کوه ها را..حرف ها و قهر ها و آشتی ها را..دارم از بر می کنم..هرچه که بتوانم را..
جز اميد و آرزو، ديگر چه بار چمدان کنم؟ تو بگو!
اصلاً بستن چمدانم با تو. حواست هست که مسؤل باری هستی که در چمدان گلت می گذاری! هوم


13.7.09
کو دل؟
می دانی؟
دل را که نمی شود تکه تکه کرد و داد
نمی شود داد و تکه هايش را پس گرفت
دل، قلمبه، دادنی و گرفتنی ست
انگيزه اي برای مراقبت از تکه هايش نيست
بايد درسته باشد تا بخواهی بزرگش کنی


12.7.09
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بينم بد آهنگ است

اينجا بودن را دوست ندارم..حالا ديگر برايم مسجل شده است که جايی که دلم آنجا نباشد، هرچه هم
قابليت خوش گذرانی داشته باشد، من بايد "دلم" خوش باشد. کاش دلم می توانست الکی خوش باشد.
زبانم قفل و گلويم پر است و تنهای تنها.

سفر دوم به قبرس برای پيک-آپ ويزا

29.6.09
ميروم راه بروم
آنقدر كه يا باران بزند
يا آغوشي تنگ
يا هرسه
آنقدر كه خوابم ببرد و
بيدار كه شدم
در رويايم باشم
يا هر سه
آنقدر كه زندگي لبخندم را مهربانانه پاسخ دهد
21.6.09
ميبيني آن دو ماه كذايي را كه قرار بود... دارم-داريم با چه حجمي از بغض لال شده ميگذرانم-ميگذرانيم كوچولويك؟
من لال شده ام
من شب و روز خواب خشونت و پستي و حيوانيت ميبينم
من لال شده ام
بغض هاي ممتد
جسم لرزان
من لال شده ام
اين يك نبرد سياسي نبود
اين نبرد بين انسانيت و چيزي ست كه كلمه اي برايش ندارم
بس كه لال شده ام
صداي جيغ
تير
خيسي تلفن
چند مادر"تروريست" در خانه شان كشته شدند؟
چند دوست تير خورده اند؟
من لال شده ام
تمام.
سي و يك خرداد 88
8.6.09
pic from niuosha.tumblr.com

انتخابات داغی ست..جوش من را هم بالاخره گرفت با اين مناظره ها..شب ها با برادرم رفتيم
مردم را در خيابان ديديم..کمی هيجان خالی کرديم..داديم..ديشب باران هم آمد..ديشب که خوشحال بوديم..دم صبح ، تو نيايش، 
ماه بود و ...

می توانم عاشق شوم
گيرم يک آن
يا آن-ها
زير نور ماه
گيرم که نباشی

12.5.09
ترافيک تهران از بين نمی رود، بيش از اين هم به وجود نمی آيد. تنها از خيابانی به خيابان ديگر يا از
کوچه اي به پس کوچه اي انتقال ميابد.

6.5.09
کودکانه
يکی از بازی های قديم ها يادم آمد که با مادرم می کرديم...برق ها که می رفت، عشق من می شد گشتن دنبال مداد و کاغذ و بعد نقاشی در تاريکی مطلق. بهتر بگويم، مسابقه ی نقاشی! هر کی بهتر (!) می کشيد، برنده می شد. و من به هيچ وجه نمی خواستم چيزی روشن کنيم؛ چون ديگر نميشد بازی کرد.


شيخ عجل سعدی می فرمايند که:
من که در هيچ مقامی نزدم خيمه ی انس
پيش تو رخت بيافکندم و دل بنهادم


4.5.09
...
"...اما
نه
من نمی توانم با مشتی خاطره سر کنم.
بايد بيايی
گونه ام را با فرچه ی بوسه، گلبهی کنی.
زنگار مژه هايم را بزدايی..."

پ.ن. دکترای دومم، بعد از مهندسی سيستم ها، در روانشناسی خواهد بود. بايد بشود کاری کرد که
همه چيز خوشحال باشد..کار..بار..يار...اين گونه است که انتخاب رشته می کنيم.

1.5.09
که ساعت سه صبح از خواب بپری و فکر کنی که اين اطراف است و چند دقيقه اي تا به يخچال برسی
طول بکشد تا بفهمی که نيست..که يعنی دلت بگيرد که سر در گريبان باشد..که فرقی نداشته باشد کجای
اين کره ی گرد باشی که بالاخره گرد است..که يعنی حيفيت بيايد که زمان می گذرد..که زبانت قفل کند..که گلويت بگيرد..که ندانی کجاست..
که
...

19.3.09
سبزی تازه ی درخت ها و چمن ها را سپاس
می خواهم در پست آخر سال هشتاد و هفت اين وبلاگ که خيلی خوب يادم می آورد گذر عمر را،
سپاس بگويم..درد دل کنم..آرزو کنم..آرزو کنم و آرزو کنم...

مجالی که می يابم، نگاه می کنم که کجای اين هستی ايستاده ام و چرا..حالا که گويا کم کم مسافرم به جايی که مدت ها می خواسته ام، احساساتم در اين باره آن قدر جديد و مخلوط و فراوانند که فعلاً نمی توانم راجع بهشان چيزی بگويم و نمودش فعلاً اشک وقت و بی وقت است و هجوم آرزو ها و تمنّا ها و خيالات و ترس ها و غم ها و حسرت ها و زندگی نکردن ها و دغدغه ها... که نمی دانم کدام ها را در چمدان خواهم گذاشت و کدام ها را همين جا برای هميشه جا خواهم گذاشت؛ اما دست کم می دانم کدام ها را حتماً خواهم برد

سالی که گذشت، تجربه های کوچک و بزرگ عموماً دشوار و متنوعی داشتم؛ و تجربه های شاد يا اندوهناک که لحظه ايشان را با هيچ چيز تاخت نمی زنم.. اساساً انگار من آدم تاخت زدن نيستم..همه چيز را باهم می خواهم همان گونه که هستند
  
سپاس می گويم تمام لحظه های سنگين و غم و اشک و تنهايی را
سپاس می گويم تمام لحظات رها و شاد و آرام و همراهی را
سپاس می گويم لحظاتی که عشق را تجربه کرده ام
سپاس می گويم لحظاتی را که مستقل، قوی، و اميدوار بوده ام
سپاس می گويم لحظاتی را که کم آورده ام و تسليم شده ام
سپاس می گويم لحظاتی را که به آرزويی رسيده ام
سپاس می گويم لحظاتی را که به آرزويی نرسيده ام
سپاس می گويم انسان هايی که در زندگی ام هستند؛ آنها که دوستند و نزديک، و آنها که دوست نيستند و دور
سپاس می گويم برای زيبايی هايی که در هستی می بينم، لبخند کودکی، رقص عاشق جوانی، آرامش پيری
سپاس می گويم آسمان را، زمين را و هستی را 

باشد که آنها که از من رنجيده اند، با تمام قلبشان مرا ببخشند و باور داشته باشند که دلم صاف و زلال است
باشد که آنها که ازشان رنجيده ام را ببخشم، مستقل از آنکه رنجش برای چه بوده است
باشد که همه ی انسان ها شادی، آرامش و عشق را تجربه کنند
باشد که چشم هامان را لحظه ی تحويل سال ببنديم،  آرزو کنيم و زمانش که شد، محقق شدنش را سپاس بگوييم

17.3.09
امشب چيز هايی بر انگشتانم می آيد برای نوشتن...
نه! شبکه های اجتماعی آنلاين، مثل همين فيس بوک، اصلاً هم باعث نمی شوند دل آدم ها، دست کم من يکی، تنگ نشود. احتمالاً روی من تأثير بر عکس هم خواهد داشت وقتی عکس کسی را ببينم که دلم برای يک لحظه کنارش بودن، خيس خيس است..برای يک قدم زدن..يک نگاه..يک کل کل کودکانه.. لپتاپش از من به او نزديک تر است..و من حسودم..او گريه می کند و من کنارش نيستم..می خندد و من نيستم..روز های سخت دارد و من نيستم..عکس هايی تگ می شود که من نه عکاسشم نه کنارش..نه، هيچ چيز باعث نمی شود دلم تنگ نشود..هيچ چيز هم باعث نمی شود کاری کنم که تنگ نشود..چرا که می خواهم دلم، دلم باشد..من مسئول دلم هستم..دلم تنگ خواهد بود و چاره اي نمی يابم..هرقدر هم خودم را مشغول کنم و دانشجوی درجه يک بهترين دانشکده ی دنيا هم باشم، شب ها به خودم دروغ نمی گويم ديگر..حقم است لابد..منم که می روم سفر..اما می دانی.. حقيقت آن جاست که دلی که تنگ است، برای اين است که آن قدر بزرگ است که تنها در سينه ی خودش نمی تپد..جايش نمی شود..جای امن ديگری می شناسد که آنجا تپيدن را هم تمنّا دارد..خيلی دور..خيلی نزديک.. 

آن وقت..شبی، لحظه اي، شاعر می شوم و در تاريکی اتاق کورمال کورمال کاغذی پيدا می کنم و می نويسم: من به خدا هم حسوديم می شود..اگر آن قدر نزديکت باشد..و به بادی که گاه دور است و گاه نزديک..و بغض می کنم و رؤيا می پردازم که کاغذم را ميخوانی..و مرا که سردم است و بی هوش افتاده ام، نرم و آرام می پوشانی..و گرم می شوم..و می فهمم که آمده اي.. 

پ.ن. حالا دانشگاه شريف بيايد اطلاعيه بزند که: نرويد، همين جا بمانيد درستان را بخوانيد..يکی نيست بگويد درس اولويت خيلی هايمان نيست آقای محترم! اولويت ما چند آدم با شعور غير احمق است اگر قرار است آقا بالاسر داشته باشيم و جامعه اي که درمان شود؛ که نمی شود. ما هم نمی خواهيم بيش از اين بيمار شويم. ممنونيم از پيشنهاد دلسوزانه، هوشمندانه و انسانی تان
22.2.09

يو ريچد ... پليز ليو يور مسج
سلام..ده روز نگران بودم و دستم به هيچ جا بند
نبود تا شماره جديد رو
ديدم..دلم خيلی تنگ شده برات، امشب تو اتوبوس گريم
گرفت
دی. مراقب خودت باش:

اگر من هر از گاهی خسته شدم
صبور باش
تنهايم مگذار
تنهايم بگذار
آرام باش
قضاوتم مکن
بگذار بدانم که پذيرايی اگر هستی
اگر خسته و ترسان و پريشانم
شانه هايم را نگاه کن و بار بر آنها را
دلم را ببين که زلال است
و بگذار بدانم که می بينی
آن وقت از سرما يخ هم بزنم، قوی تر از پيش بر ميگردم
دست من اينجاست
"می شناسم اين موهبت را که اجازه دارم خود را رها کنم و نه اينکه نابود کنم فقط از اين طريق می توانم هميشه دوباره بلند شوم."
15.2.09
به کجا ميرويم؟ من دارم ميترسم
من نمی دانم سال ها بعد، يا ماه ها بعد يا هرقدر بعد اين خاطره ها را اينجا بخوانم چه حسی خواهم داشت. و نمی دانم هم الان چه حسی ست که می خواهد اينجا نوشته شود. اصلاً نمی دانم اسمش حس است يا چيز ديگر..اما می خواهد؛ پس می نويسم.
بيست و شش بهمن هشتاد و هفت است و آفتاب غروب کرده و بار قبل آنجا برف می آمد.. اين بار هوا هوای اسفند و سرمای قبل از عيد.. با هرچه بود، شاد يا غمناک، پذيرا بودم. خيابان شلوغ بود..انتظار شلوغی را داشتيم..خيالی نبود اما..قدم ميزديم ديگر..و آرام بوديم..لبخندی، شيطنتی، مهری، سکوتی، سخنی، اشکی..رياضيدان که نيستم، نمی شمارم که..هرچه! دلم می خواست آدم ها را دست کم با بهانه شاد ببينم..دختر هايی که احتمالاً برای دلداری هم باهم آمده بودند کافه..گيرم که شکايت هاشان با من فرق داشت.. يا هر چند نفر يا هر آدم تنهای مشغول شعر خواندن در کافه..ماشين ها ايستاده بودند..من اصلاً گاه در خيابان جوری که آدم ها نفهمند، چشم می چرخانم تا ببينم کسی را شاد می بينم يا نه. و از تلاقی لبخند ها که يک در هزار پيش بيايد ته دلم حس رضايت می کنم..لبخند هايی که از ديدن لبخند های ديگر لحظه اي درنگ می کنند و می روند تا تبديل به اشکی يا لبخندی جای ديگری شوند..خيابان شلوغ بود..يک نفر جلوی ماشين افتاده بود..ثانيه ی اول..از عرض خيابان متقاطع رد می شويم..ماشين می تواند آدم را بيشتر له کند و فرمان را سمت خيابان متقاطع بچرخاند..آدم ها دارند از خيابان رد می شوند..ثانيه ی دهم..به سرعت می پيچد..آدم اولی را له، و چند تای بعدی را در خيابان متقاطع زير می گيرد..ثانيه ی پنجم بود که ما از خيابان متقاطع رد شديم و چند ثانيه اي با لرز و ديگر نمی گويم چه دور می شديم و می ديديم که آدم ها زير ماشين بودند..خيابان شلوغ است..ما می لرزيم..و اشک..و دادی که بيرون نيامد..و حالا شب است و
. شب نمی شود داد زد..شب می شود گريه کرد.
تا نفسمان جا بيايد به دوستان می رسيم و من باز دنبال لبخند می گردم..چندتايی هم می بينم..گاه لبخندی که می دانم برادرم هم الان با احتمال خوبی لبش خندان است..پاهايم هنوز می لرزند..ماه قشنگ است اما..از زيباييش چيزی کم نشد که کسی ديوانه وار چند نفر را کشت يا من بدنم هنوز می لرزد يا چيز هايی در گلويم مانده يا هرچه. کسی چه می داند..شايد هم لبخند هايی که ديده از خشونت ها بيش تر بوده..خوش به حال ماه که هميشه زيبا می ماند. کاش زيبا شوم.
7.2.09
اون قدر دلم گرفته که دلم می خواد يکی بهم بگه:
"...چيست؟ دوری راه خسته ات می کند؟
درون چشمانت مرا چيزی خسته نمی کند..."
نزار قبانی

اهميتی نمی دهم پيشگويان چه می گويند
يا چيزی بر پيشانی ام هست يا نيست
يا چيزی بر پيشانی ات هست يا نيست
يا چيزی بر پيشانی اش هست يا نيست
چه اهميتی می تواند داشته باشد؟

اصلاً می دانی؟
اعتراف می کنم به تو نگفته ام که چشم های من پيشانی ام را نمی بيند،
هيچ وقت هم نديده بوده.
چشم ها را اما،
آری! خوب می بيند، خوب!

کاش ميدانستم وقتی لوس و غرغرو و بهانه گير می شوم و گاهی وقت هايش خود-آزاری هم چاشنی اش می شود، مثلاً به اين شکل که از جايم تکان نمی خورم (فيزيکی يا روانی) تا حال و هوايم عوض شود، چه قدر موجود غير قابل تحمل مزخرفی می شوم.خيلی!

---

وقتی در نهايت میپذيريد كه
چندان مهم نيست كه پاسخی برای همه چيز نداريد؛
كه اشكالی ندارد كه آدم بی عيب ونقصی نيستيد؛
آن وقت درمیيابيد كه آشفته و پريشان بودن
بخش عادی موجودیست به نام آدمیزاد

واينونا رايدر

29.1.09
برنامه ی يک روز غروبم را ريخته ام
حتماً يه روزی..يه روز ملايم..يه روزی که رقص اسپانيايی ياد گرفته باشم - از اونايی که حرکتای آروم و تند توش داره - .. يه روزی چند دقيقه مونده به غروب خورشيد..وقتی هنوز نور ارغوانيش هست و درخشش دريا..يه جايی کنار يه دريايی با آب زلال و پاک..جايی که صدای هيچ ماشينی نباشه..با نسيم ملايمی که لباس روشن و موهامو برقصونه..دستشو می گيرم و می رقصيم..کمی که از غروب گذشت..کمی که مه شد..آتيش سرخپوستی درست می کنيم..ستاره ها که درومدن، کمی روی ماسه های نرم دراز می کشيم و تماشا می کنيم..کمی سکوت..کمی نجوا..فراوان آرامش و رهايی.

پ.ن. طعم "حتماً يه روزی"ها پيشاپيشش هم سکر آوره؛ انگار که همين طور سکر آورتر ميشه تا برسه به وقتش که اتفاق بيافته.