



يه چيزايی هست که هميشه ياد آدم ميمونه..مثل خداحافظی ها..از پشت تلفن..توی فرودگاه..بعد از تولد آخر..مثل اولين ايميل بعد از سوار شدنت به هواپيما از اون آدما..يه چيزايی هست که هيچ برچسبی نميشه به احساسشون زد بس که نابند و از صميم دل يه آدمايی هستن که آدم باهاشون بی کلمه ميشه..بعد با بعضی آدم ها هست که بی کلمگی ات زياد ميشود..زيادتر از اينها که گفتم..آن قدری زياد است حجم معنا که بلد نباشی کلمه بگويی..آن قدر که فقط بايد بغلش کنی و همه ی بی کلمگی ات همانجا آن ميان جذب شود و آن وقت احساس ميکنی که سبک شده اياين گونه است بعضی آدم ها را که داری....آدم های بی کلمگی من..اينجا باران است و ماه زير ابر است و پاييز ميگذرد و من می آيم پيشوازتان.
امروز هوا سرد شد..الان دو صبح است و باران می آيد..اينجايی ها می گويند پاييز شروع شد. همان پاييزی که آن فيلم هاليوودی را که سال ها پيش ديدم و در منهتن بود، خواستم که در پاييز نيويورک باشم..و حالا! هشت نه سالی می گذرد فکر کنم..اما..آدم هرجا که باشد، دلش همراهش است، و دل آدميزاد، درست است که پاييز و شهر خواستنی اش را می خواهد، دلدار می خواهد..يار می خواهد..دوست می خواهدآسمان همه جا اصلاً هم يک رنگ نيست..اما رنگ دل را اگر بگويی، زير هر آسمانی که باشی، فقط يک چيزمی تواند تغيير دهد، آن هم مهر است. رنگ آسمان، اصلاً هم جذب دل نمی شود. خيلی که نزديک شود، عبور می کند
هفته ی پيش همين موقع ها بود که چمدانم را برداشتم و در آسانسور گذاشتم. خانه را برایآخرين بار چک کردم و بو کشيدم و زار زدم و چقدر خالی خانه سخت بود..يک پايم سمت در بوآن پای ديگر نمی آمد..چند ساعت بعد..خاطره ی عميق خانه، چه سکانس هايی که از جلوی چشممنگذشت..و بعد شنيدن صدای تو که در سوی مخالف من در دنيا بودی..هرشب يادم است..هرشب همه چيزيادم است..هرشب، همه چيز يادم است.نمی شود که نباشيد..بايد بياييد و تمام اشک های اين روزگار مرا پاک کنيد. اين کار شماست.
می خواهم در پست آخر سال هشتاد و هفت اين وبلاگ که خيلی خوب يادم می آورد گذر عمر را،سپاس بگويم..درد دل کنم..آرزو کنم..آرزو کنم و آرزو کنم...
مجالی که می يابم، نگاه می کنم که کجای اين هستی ايستاده ام و چرا..حالا که گويا کم کم مسافرم به جايی که مدت ها می خواسته ام، احساساتم در اين باره آن قدر جديد و مخلوط و فراوانند که فعلاً نمی توانم راجع بهشان چيزی بگويم و نمودش فعلاً اشک وقت و بی وقت است و هجوم آرزو ها و تمنّا ها و خيالات و ترس ها و غم ها و حسرت ها و زندگی نکردن ها و دغدغه ها... که نمی دانم کدام ها را در چمدان خواهم گذاشت و کدام ها را همين جا برای هميشه جا خواهم گذاشت؛ اما دست کم می دانم کدام ها را حتماً خواهم برد
سالی که گذشت، تجربه های کوچک و بزرگ عموماً دشوار و متنوعی داشتم؛ و تجربه های شاد يا اندوهناک که لحظه ايشان را با هيچ چيز تاخت نمی زنم.. اساساً انگار من آدم تاخت زدن نيستم..همه چيز را باهم می خواهم همان گونه که هستند
سپاس می گويم تمام لحظه های سنگين و غم و اشک و تنهايی راسپاس می گويم تمام لحظات رها و شاد و آرام و همراهی راسپاس می گويم لحظاتی که عشق را تجربه کرده امسپاس می گويم لحظاتی را که مستقل، قوی، و اميدوار بوده امسپاس می گويم لحظاتی را که کم آورده ام و تسليم شده امسپاس می گويم لحظاتی را که به آرزويی رسيده امسپاس می گويم لحظاتی را که به آرزويی نرسيده امسپاس می گويم انسان هايی که در زندگی ام هستند؛ آنها که دوستند و نزديک، و آنها که دوست نيستند و دورسپاس می گويم برای زيبايی هايی که در هستی می بينم، لبخند کودکی، رقص عاشق جوانی، آرامش پيریسپاس می گويم آسمان را، زمين را و هستی را
باشد که آنها که از من رنجيده اند، با تمام قلبشان مرا ببخشند و باور داشته باشند که دلم صاف و زلال استباشد که آنها که ازشان رنجيده ام را ببخشم، مستقل از آنکه رنجش برای چه بوده استباشد که همه ی انسان ها شادی، آرامش و عشق را تجربه کنندباشد که چشم هامان را لحظه ی تحويل سال ببنديم، آرزو کنيم و زمانش که شد، محقق شدنش را سپاس بگوييم
نه! شبکه های اجتماعی آنلاين، مثل همين فيس بوک، اصلاً هم باعث نمی شوند دل آدم ها، دست کم من يکی، تنگ نشود. احتمالاً روی من تأثير بر عکس هم خواهد داشت وقتی عکس کسی را ببينم که دلم برای يک لحظه کنارش بودن، خيس خيس است..برای يک قدم زدن..يک نگاه..يک کل کل کودکانه.. لپتاپش از من به او نزديک تر است..و من حسودم..او گريه می کند و من کنارش نيستم..می خندد و من نيستم..روز های سخت دارد و من نيستم..عکس هايی تگ می شود که من نه عکاسشم نه کنارش..نه، هيچ چيز باعث نمی شود دلم تنگ نشود..هيچ چيز هم باعث نمی شود کاری کنم که تنگ نشود..چرا که می خواهم دلم، دلم باشد..من مسئول دلم هستم..دلم تنگ خواهد بود و چاره اي نمی يابم..هرقدر هم خودم را مشغول کنم و دانشجوی درجه يک بهترين دانشکده ی دنيا هم باشم، شب ها به خودم دروغ نمی گويم ديگر..حقم است لابد..منم که می روم سفر..اما می دانی.. حقيقت آن جاست که دلی که تنگ است، برای اين است که آن قدر بزرگ است که تنها در سينه ی خودش نمی تپد..جايش نمی شود..جای امن ديگری می شناسد که آنجا تپيدن را هم تمنّا دارد..خيلی دور..خيلی نزديک..
آن وقت..شبی، لحظه اي، شاعر می شوم و در تاريکی اتاق کورمال کورمال کاغذی پيدا می کنم و می نويسم: من به خدا هم حسوديم می شود..اگر آن قدر نزديکت باشد..و به بادی که گاه دور است و گاه نزديک..و بغض می کنم و رؤيا می پردازم که کاغذم را ميخوانی..و مرا که سردم است و بی هوش افتاده ام، نرم و آرام می پوشانی..و گرم می شوم..و می فهمم که آمده اي..
پ.ن. حالا دانشگاه شريف بيايد اطلاعيه بزند که: نرويد، همين جا بمانيد درستان را بخوانيد..يکی نيست بگويد درس اولويت خيلی هايمان نيست آقای محترم! اولويت ما چند آدم با شعور غير احمق است اگر قرار است آقا بالاسر داشته باشيم و جامعه اي که درمان شود؛ که نمی شود. ما هم نمی خواهيم بيش از اين بيمار شويم. ممنونيم از پيشنهاد دلسوزانه، هوشمندانه و انسانی تان
يو ريچد ... پليز ليو يور مسج
سلام..ده روز نگران بودم و دستم به هيچ جا بند
نبود تا شماره جديد رو
ديدم..دلم خيلی تنگ شده برات، امشب تو اتوبوس گريم
گرفت
دی. مراقب خودت باش:
اگر من هر از گاهی خسته شدمصبور باشتنهايم مگذارتنهايم بگذارآرام باشقضاوتم مکنبگذار بدانم که پذيرايی اگر هستیاگر خسته و ترسان و پريشانمشانه هايم را نگاه کن و بار بر آنها رادلم را ببين که زلال استو بگذار بدانم که می بينیآن وقت از سرما يخ هم بزنم، قوی تر از پيش بر ميگردمدست من اينجاست
حتماً يه روزی..يه روز ملايم..يه روزی که رقص اسپانيايی ياد گرفته باشم - از اونايی که حرکتای آروم و تند توش داره - .. يه روزی چند دقيقه مونده به غروب خورشيد..وقتی هنوز نور ارغوانيش هست و درخشش دريا..يه جايی کنار يه دريايی با آب زلال و پاک..جايی که صدای هيچ ماشينی نباشه..با نسيم ملايمی که لباس روشن و موهامو برقصونه..دستشو می گيرم و می رقصيم..کمی که از غروب گذشت..کمی که مه شد..آتيش سرخپوستی درست می کنيم..ستاره ها که درومدن، کمی روی ماسه های نرم دراز می کشيم و تماشا می کنيم..کمی سکوت..کمی نجوا..فراوان آرامش و رهايی.
پ.ن. طعم "حتماً يه روزی"ها پيشاپيشش هم سکر آوره؛ انگار که همين طور سکر آورتر ميشه تا برسه به وقتش که اتفاق بيافته.