می خواهم در پست آخر سال هشتاد و هفت اين وبلاگ که خيلی خوب يادم می آورد گذر عمر را،سپاس بگويم..درد دل کنم..آرزو کنم..آرزو کنم و آرزو کنم...
مجالی که می يابم، نگاه می کنم که کجای اين هستی ايستاده ام و چرا..حالا که گويا کم کم مسافرم به جايی که مدت ها می خواسته ام، احساساتم در اين باره آن قدر جديد و مخلوط و فراوانند که فعلاً نمی توانم راجع بهشان چيزی بگويم و نمودش فعلاً اشک وقت و بی وقت است و هجوم آرزو ها و تمنّا ها و خيالات و ترس ها و غم ها و حسرت ها و زندگی نکردن ها و دغدغه ها... که نمی دانم کدام ها را در چمدان خواهم گذاشت و کدام ها را همين جا برای هميشه جا خواهم گذاشت؛ اما دست کم می دانم کدام ها را حتماً خواهم برد
سالی که گذشت، تجربه های کوچک و بزرگ عموماً دشوار و متنوعی داشتم؛ و تجربه های شاد يا اندوهناک که لحظه ايشان را با هيچ چيز تاخت نمی زنم.. اساساً انگار من آدم تاخت زدن نيستم..همه چيز را باهم می خواهم همان گونه که هستند
سپاس می گويم تمام لحظه های سنگين و غم و اشک و تنهايی راسپاس می گويم تمام لحظات رها و شاد و آرام و همراهی راسپاس می گويم لحظاتی که عشق را تجربه کرده امسپاس می گويم لحظاتی را که مستقل، قوی، و اميدوار بوده امسپاس می گويم لحظاتی را که کم آورده ام و تسليم شده امسپاس می گويم لحظاتی را که به آرزويی رسيده امسپاس می گويم لحظاتی را که به آرزويی نرسيده امسپاس می گويم انسان هايی که در زندگی ام هستند؛ آنها که دوستند و نزديک، و آنها که دوست نيستند و دورسپاس می گويم برای زيبايی هايی که در هستی می بينم، لبخند کودکی، رقص عاشق جوانی، آرامش پيریسپاس می گويم آسمان را، زمين را و هستی را
باشد که آنها که از من رنجيده اند، با تمام قلبشان مرا ببخشند و باور داشته باشند که دلم صاف و زلال استباشد که آنها که ازشان رنجيده ام را ببخشم، مستقل از آنکه رنجش برای چه بوده استباشد که همه ی انسان ها شادی، آرامش و عشق را تجربه کنندباشد که چشم هامان را لحظه ی تحويل سال ببنديم، آرزو کنيم و زمانش که شد، محقق شدنش را سپاس بگوييم
نه! شبکه های اجتماعی آنلاين، مثل همين فيس بوک، اصلاً هم باعث نمی شوند دل آدم ها، دست کم من يکی، تنگ نشود. احتمالاً روی من تأثير بر عکس هم خواهد داشت وقتی عکس کسی را ببينم که دلم برای يک لحظه کنارش بودن، خيس خيس است..برای يک قدم زدن..يک نگاه..يک کل کل کودکانه.. لپتاپش از من به او نزديک تر است..و من حسودم..او گريه می کند و من کنارش نيستم..می خندد و من نيستم..روز های سخت دارد و من نيستم..عکس هايی تگ می شود که من نه عکاسشم نه کنارش..نه، هيچ چيز باعث نمی شود دلم تنگ نشود..هيچ چيز هم باعث نمی شود کاری کنم که تنگ نشود..چرا که می خواهم دلم، دلم باشد..من مسئول دلم هستم..دلم تنگ خواهد بود و چاره اي نمی يابم..هرقدر هم خودم را مشغول کنم و دانشجوی درجه يک بهترين دانشکده ی دنيا هم باشم، شب ها به خودم دروغ نمی گويم ديگر..حقم است لابد..منم که می روم سفر..اما می دانی.. حقيقت آن جاست که دلی که تنگ است، برای اين است که آن قدر بزرگ است که تنها در سينه ی خودش نمی تپد..جايش نمی شود..جای امن ديگری می شناسد که آنجا تپيدن را هم تمنّا دارد..خيلی دور..خيلی نزديک..
آن وقت..شبی، لحظه اي، شاعر می شوم و در تاريکی اتاق کورمال کورمال کاغذی پيدا می کنم و می نويسم: من به خدا هم حسوديم می شود..اگر آن قدر نزديکت باشد..و به بادی که گاه دور است و گاه نزديک..و بغض می کنم و رؤيا می پردازم که کاغذم را ميخوانی..و مرا که سردم است و بی هوش افتاده ام، نرم و آرام می پوشانی..و گرم می شوم..و می فهمم که آمده اي..
پ.ن. حالا دانشگاه شريف بيايد اطلاعيه بزند که: نرويد، همين جا بمانيد درستان را بخوانيد..يکی نيست بگويد درس اولويت خيلی هايمان نيست آقای محترم! اولويت ما چند آدم با شعور غير احمق است اگر قرار است آقا بالاسر داشته باشيم و جامعه اي که درمان شود؛ که نمی شود. ما هم نمی خواهيم بيش از اين بيمار شويم. ممنونيم از پيشنهاد دلسوزانه، هوشمندانه و انسانی تان
يو ريچد ... پليز ليو يور مسج
سلام..ده روز نگران بودم و دستم به هيچ جا بند
نبود تا شماره جديد رو
ديدم..دلم خيلی تنگ شده برات، امشب تو اتوبوس گريم
گرفت
دی. مراقب خودت باش:
اگر من هر از گاهی خسته شدمصبور باشتنهايم مگذارتنهايم بگذارآرام باشقضاوتم مکنبگذار بدانم که پذيرايی اگر هستیاگر خسته و ترسان و پريشانمشانه هايم را نگاه کن و بار بر آنها رادلم را ببين که زلال استو بگذار بدانم که می بينیآن وقت از سرما يخ هم بزنم، قوی تر از پيش بر ميگردمدست من اينجاست
حتماً يه روزی..يه روز ملايم..يه روزی که رقص اسپانيايی ياد گرفته باشم - از اونايی که حرکتای آروم و تند توش داره - .. يه روزی چند دقيقه مونده به غروب خورشيد..وقتی هنوز نور ارغوانيش هست و درخشش دريا..يه جايی کنار يه دريايی با آب زلال و پاک..جايی که صدای هيچ ماشينی نباشه..با نسيم ملايمی که لباس روشن و موهامو برقصونه..دستشو می گيرم و می رقصيم..کمی که از غروب گذشت..کمی که مه شد..آتيش سرخپوستی درست می کنيم..ستاره ها که درومدن، کمی روی ماسه های نرم دراز می کشيم و تماشا می کنيم..کمی سکوت..کمی نجوا..فراوان آرامش و رهايی.
پ.ن. طعم "حتماً يه روزی"ها پيشاپيشش هم سکر آوره؛ انگار که همين طور سکر آورتر ميشه تا برسه به وقتش که اتفاق بيافته.
"در هوای چمن ای مرغ گرفتار، منال
شب دراز است؛ دمی در قفس و دام بخسب"
خاقانی
يک موضوع انشای مورد علاقه ام آن وقت ها اين بود که : از زبان يک شئ بی جان يا حيوانات يا گياهان، انشايی بنويسيد!
حالا می خواهم راجع به چمدانی بنويسم که نمی خواست چمدان باشد. خسته بود. هميشه يا جلوی در بود و نه درون خانه، يا در دست کسی يا در باربری های ترمينال ها و فرودگاه ها. چمدان تنهايی که می خواست دست کم مدتی يا چمدان نباشد و يا اصلاً نباشد. بدش نمی آمد گلی يا درختی باشد در فضايی آرام که صدای درياست و نور و نسيمی ملايم. يا باران. يا پاهايی که می دوند تا آغوش معشوقی. چمدانی که ميخواست چمدان نباشد.
اين انشا را آن موقع می نوشتم، نمی دانم نمره ام چند ميشد. معلمم بايد در يک شب زمستانی سرد، در خانه اش را که باز کرده بود، چمدانی دم در خانه اش پالتويش را با بغض معصومی گرفته باشد تا بتواند مرا از انشا تجديد نكند.
برخاستم
گام اول
گام دوم
گام بعدی
من می روم!
کجا؟
پيش، هستی ! پيش!
فشار، از جنس انرژی ست. اتفاقاً زياد هم هست. اين انرژی را هم توانسته ام برای گام بعدی برداشتن استفاده کنم، هم برای در جا زدن و فرو رفتن و اين جور چيز ها؛ درجا زدن هم زمين سفت زير پا را باتلاق می کند! حافظه ام اگر مدام ياری دهد، آن قدر قدم می زنم که درجا زدن هايم در حد به صفر ميل کنند.
جدی و زنده، مستقل و استوار، مهربان و زلال، پر شور و آرام..سلام و سپاس هستی را.
امروز در گلابدره ی برفی تهران، در ايران، که هرچند غمگينانه، وطنی نبوده است برايم، اما مرا به فهم جديدی از واژه ی وطن رسانده است؛
و ای کاش آدمی وطنش را ميشد با خود ببرد هر کجا که خواست..و در وطن است که متولد ميشوم..و تولد، نه سريدنم در اين ديار، اتفاقی ست که اگر هر آن در زندگيم افتاد، خوشبختم..وطنم لحظه ايست، جاييست، که مهر باشد، مثل خورشيد..دهنده، مثل باد..روان، مثل آب..زلال، مثل آتش..زنده؛ آن مهر-اي که مثل هيچ چيز نيست جز خودش..وطنم از جنس دليست نآب. و هر لحظه وطن داشتن، چقدر زندگيست و زيبا.
امروز، در بهمن ماه سال هشتاد و هفت...در يک روز تکرارنشدنی ديگر که به خاطرات تاريخ، به ما، پيوست..وقتی صدای آب بود و سکوت، سرما بود و گرما، شور بود و آرامش..گويا روح روباه سياره ی زمين بود که چندی در من حلول کرد و چنين گفت:
آقا کوچولوی من، حالا که داری برميگردی پيش گلی که هيچ وقت نگفتی چرا تو سيارت ترکش کردی و دوستت داشت..سيارتو زيبا و خوشبو و زنده ميکرد و دوستش داشتی؛ وقتی انتخاب کردی که جز خودت، از اونم مراقبت کنی و اهليش کنی و ازش ميخوای اهليت کنه، بايستی خيلی حواست باشه به رشدش تا ديگه "يه گلی" نباشه و "گلت" باشه. مثلاً بايد بدونی کی
آبش بدی، کی براش آواز بخونی و برگاشو ناز کنی؛ کی ببريش زير نور آفتاب و هوای آزاد؛ کی براش از مهتاب بگی؛ کی علف های خطرناکی که اطرافشنو کندنشون کار اون نيس رو از ريشه بکّنی؛ بايستی حواست باشه که همه چی کافی، اون قدری که ميخواد بهش برسه و احساس نکنه يه چيزی که تو ميتونی بهش بدی واسه رشدش کنارت و درونت کمه؛ وقتی داره بزرگ ميشه، جاش براش تنگ نباشه. جا هم تو دل تو داشته باشه که بزرگ شه، هم تو همه ی همه ی کهکشونا. برا همينه که اون وقت ديگه بزرگ شدنت، مهم و مهم تر ميشه.
وقتی داری از گلی مراقبت ميکنی، بايستی برات روشن بشه که رشدش برات يکی از مهم ترينای دنياس و رشدت براش يکی از مهم ترينای دنياس. بايد حواست باشه که اگه تکون نخوری، خودت که پيش نرفتی بماند، نميتونی جاشو بزرگ کنی وقتی داره بزرگ ميشه. تازه، بايد خيلی خيلی خوشحال باشی؛ چون اين حقيقتاً بايد لذت يکتا و عميقی باشه که عمراً با هيچ چيز تاختش نميزنی. زحمت داره تا با گلت به همزبونی برسی؛ امّا خوب..اگه گل توه و برات خاصه، زحمت کشيدنشم بخشی از شيرينيشه؛ بخش مهميشم هست.
حالا بدو برو پيش گلت که وقتی نبودی حتماً کلّی رشد کرده و جوونه زده؛ هرچند که دلش تنگ شده.
ديشب تئاتر "کرگدن" را در تئاتر شهر ديديم؛ بعد از يک روز پر کار. داستان برايم خيلی ملموس بود. نمايشنامه اش را نخوانده بودم، اما ايده ی کلی اش از ديد من، بخشی از واقعيت ملموس اين روز ها بود؛ و البته نه همه ی آن. گيريم که بخش بزرگ و مهمی از آنچه که روزانه شاهدش هستم
کرگدن شدن استعاره اي است از اينکه افراد يک جامعه تحت فشار يا هر دليل آگاه يا نا خود آگاهی، از ويژگی هايی که آنها را تک و تکرار ناپذير ميکند، فاصله ميگيرند، و در نتيجه تبديل به موجودی ميشوند مثل بقيه ی موجودات. بعضی برای اينکه نزديکانشان کرگدن شده اند، بعضی برای اينکه کرگدن ها را اصلاح کنند و معتقدند که از بيرون نميشود به مداوا پرداخت، بعضی برای اينکه زبان کرگدن ها را ياد بگيرند، برای تجربه کردن و تنوع، و ... و در پايان ماسک کرگدن!
ماسک کرگدن، چيزی است که فردی که نمی خواهد کرگدن شود، برای احساس امنيت در جامعه ی پر از کرگدن ها و پيش بردن امورات زنده-گی اش استفاده می کند، غافل از اينکه در زير ماسک، سر آدميزادی اش بوی تعفن می گيرد و شاخ در می آورد و بعد از مدتی کرگدنی می شود که نگو و نپرس! وقتی "کرگدنيزم" در سطح جامعه به طور وسيع اتفاق می افتد، آنچه که مشاهده ميشود، قانون جنگل، هرج و مرج و ديمی-وار زنده-گی کردن است. همه شبيه هم اند و فرديتی در کار نيست. کرگدنيسم، اين توانايی را به افراد ميدهد که بتوانند با شاخ به هم حمله کنند و به کرگدن های قوی تر هم اين اجازه را بدهند که با آنها رفتاری مشابه داشته باشند؛ و معمولاً هم "متوجه" نيستند که دارد چه اتفاقی می افتد. کرگدنند و مشغول چرا در چمنزار
کرگدن ها در جامعه ی جديدشان، سطح بندی دارند. بعضی ها می دانند که در حال تغيير ماهيت به کرگدن هستند، و برخی هم نمی دانند؛ بعضی حتی وقتی هم کرگدن شدند، همچنان در جريان نيستند.
در "آنتی-کرگدنيزم"، فرد، آگاهانه، کرگدن نيست و آگاهانه ارزش های انسانی که برای خودش دارد را زندگی می کند. در آنتی-کرگدنيزمی که در ذهن من است، افراد سعی در کنترل کرگدن های اطرافشان ندارند؛ چون فکر می کنند که شدنی نيست و فرساينده است. هرچند که از مشاهده ی اطرافشان و به طور خاص نزديکانشان که کرگدن شده اند، ممکن است غمگين هم بشوند. اما بر اين گمانند که تغيير جامعه ی کرگدن ها، کار آنها نيست؛ هرچند که خوشحال ميشدند اگر بود و می توانستند عملاً کاری انجام دهند که مفيد باشند. بنابرين، به "بودن" خودشان آنگونه که "هستند"، در جهت شکوفايی و رشد پتانسيل هايشان، به عنوان رسالت شخصی شان که شايد همراه با تأثيری غير مستقيم هم باشد، گيريم در بلند مدت، بسنده می کنند. رشد نمايی کرگدنيزم با ضريب مثبت از يک سو و رشد نمی دانم با چه ضريبی آنتی-کرگدنيزم از سوی ديگر، احتمالاً با ضرايبی بر هم مؤثرند. اما من نميدانم!
ديشب فکر می کردم که الان کرگدن نيستم و نمی خواهم هم که باشم. پيش بينی ام هم اين است که نخواهم خواست؛ به هر حال تا به حال کم فشار تحمل نکردم! فولاد آبديده اي شده ايم در نوع خود!
موقع تماشای تئاتر، با خودم ميگفتم اگر يک روز من هشيار باشم و بخواهم کرگدن شوم، که هيچ! اما اگر هشيار نباشم و نزديک باشد تغيير شکل داده و قاطی کرگدن ها شوم، اون وقت نزديک ترين آدم ها به من، کمکم می کنند يا نه؟
دوست دارم کمک کنند که هشياری ام را باز پس گيرم
من آدمی هستم که کرگدن نيست؛ اما احساس "تنفر" از آنها خيلی به سراغم نمی آيد. معمولاً وقتی دنبال مقصری غير از خودم می گردم، کرگدن ها را مقصر می پندارم. گاهی احساس رقت باری از ترحم است؛ گاهی هم که خيلی آدم می شوم، احساس دوست داشتنی فارغ از اينکه که هستند
خيلی کوچک تر ها که بودم، دلم می خواست فضانورد بشم. بعد تر ها به جهانگردی هم رضايت دادم؛ نوع خيلی مدرنش رو البته تصور نمی کردم..جهان گردی رو با تجربه کردن همه چيزش باهم دوست داشتم، نه در فضای بسته ی ماشين ها جهان رو سير کردن.
يکی از چيز هايی که در شب های تهران خيلی وقت ها برام حضور پيدا می کنه، فراوانی آدم هاست. چراغ های اين همه خونه رو که نگاه می کنم، يا اين همه ماشين تو ترافيک رو که می بينم، با خودم می گم اين همه آدم!!! خيلی زياده. هر کدوم دنيايی دارن از شادی ها و غم های خودشون.
يکی ديگه وقتيه که هواپيمايی رو تو آسمون می بينم..با خودم ميگم يعنی اين هواپيماهه کجا داره ميره؟ از كجا؟ مسافراش کيان؟ اونام هر کدوم دنيای خودشونو دارن..بعضی هاشون الان اون تو دارن گريه می کنن و بعضی هاشون شادترين لحظات زندگيشونه.
حالا يه جايی روی کره ی زمين که زمانی سر کره بودن يا نبودنش بحث بوده، جنگ شده. يه جای ديگه آدم ها ابتدايی ترين نياز هاشون هم بر آورده نميشه که هيچ، به همين دليل ميميرن. حالا يه جا ی ديگه با بر آورده نشدن سطوح بالاتری از نيازهاشون ميميرن: دوست داشتن/داشته شدن و خودشكوفايي. يه جای ديگه، زن ها يا فقط گير آرايش کردنشونن يا اصلاً حتی اجازه ی گير چيزی بودن رو هم ندارن و نمی فهمن که "اجازه" اي در کار نيست از كسی جز خودشون و بايد يه تکونی بخورن. يه جای ديگه...خوب همه هم نمي ميرن خوشبختانه. من خودم دوستايی دارم که نسبتاً تو دنيا سر جاشون هستن و روزانه کمتر ميميرن نسبت به اين(کدوم؟) جماعت. دوستايی که دست آدما رو عملاً می گيرن و مهربونن و می خوان دنيا بخنده. دوستايی که کاری که قبول می کنن رو کامل و درست انجام ميدن. آدمايی که حواسشون هست که دارن با خودشون و ديگران چه می کنن. و من چقدر نميميرم؟ و من چقدر زنده ام؟
يه جای ديگه، اينجا، من زمان زيادی از روزم رو اين که برم چند تا فرم پيدا، پرينت و بسته بندی کنم و بذارم تو باکس استادم، ميگيره. و شب که برميگردم خونه فکر می کنم که بخش عمده ی کاری که امروز کردم برای رفتن از ايران بود، و همون آن، از تصور رفتن و بعضی تبعاتش در همون تاکسی چشم هام خيس ميشه و دلم ميخواد... اما اينجای دنيا، با همه ی اينها، من می خوام برم و ميدونم که "سخت" خواهد بود..سختی اي نه كمترازعميق ترين سختی هايی که تا به حال تجربه کرده ام.
اما خوب ديگر.."پوست" ما کلفت است.. و درونمان به نسيمی می تپد..و اين دل نازك كه گمان ميكند همزمان شبيه چيزی شفاف، محكم و ظريف است هم همچنان همراه من است و من نيز. لامصب تپيدنش هم محكم است و سرشار از سادگی ، مهر، و اميد .
"صداقت من تو را خواهد ترساند!"
صدای پيانوی معروفی..نوشيدنی داغ..و شاملو..
برف بعد از برف..فصل بعد از فصل..شب بعد از شب..لحظه بعد از لحظه..
به اندازه ی بی نهايت ناشمارای دانه های برف، می خواهم جنب و جوش کنان آرام باشم و سفيد..مثل دويدنی کودکانه در برف با حضوری نزديک که اگر بخواهی، دستت را با مهر فشار می دهد
آن وقت ها که مدرسه می رفتم رنگ آسمان را شب ها تماشا می کردم و اگر ارغوانی بود، به اميد برفی که تمام شب ببارد، به خواب می رفتم..و صبح چه شوقی داشت برف بازی با پدرم..و اولين رد پا را در برف گذاشتن..
هنوز هم حواسم به رنگ آسمان هست. راستی اگر شازده کوچولو در برف به زمين فرود آمده بود، آن وقت اگر آن گلستان پر از گل های سرخ را نميديد...؟
"زيباترين دريا را
هنوز نپيموده اند
زيباترين کودک
هنوز بزرگ نشده
زيباترين روز هايمان را
هنوز نديده ايم
و زيباترين واژه ها را
هنوز برايت نگفته ام..."
--ناظم حکمت
نزديک يک هفته قبل:
انقلاب شلوغ شده. 8 دقيقه ی ديگه بايد تئاتر شهر باشم. اگه به موقع نرسم، اونا ميرن تو و من نه تنها نميرم تئاتر، بلکه اون مسير مسخره رو بايد تنها برگردم. بايد بدوم. دويدن برای مردم عجيبه. می دوم. لحظه ی آخر می رسم. نفس نفسم تا توی سالن هم ادامه داره تا کم کم آروم ميگيرم. از خودم خوشم ميآد که دويدم و کم نياوردم.
نزديک چند ساعت قبل تر از چند ساعت قبل:
تعاونی. چای سبز. چای سياه. گپ. سرما. آفتاب. سر در گريبان و مهربان.دانشکده. تعاونی.عقب ماشين فريدون.مهربون.دلم ميخواست نازت کنم و بگم که نگران نباشی...غد بازی داستان هميشه ی ماست انگار. مهربانی و دوستی هم. بازی بازی کردن هم. خوب درک می کنم. انگار که وقتی همه چيز خوب است، نه که عادت نداريم، شروع می کنيم به جفتک انداختن! خودش نوعی بيماريست، اما خوب قابل درمان هم هست خوشبختانه! ريسکی که هست، اما خوب...آدم خيال خودش بهتره آروم باشه حتی المقدور. و اميدوار به درك مخاطبش. اين شعر يه آهنگه که چند هفته پيش آهنگشو يکی از دوستام برام فرستاد
چند ساعت بعد از چند ساعت قبل:
ياد غاده السمان خوندن ها سر آمار احتمال فرهادی می افتم...
-اومدم دمبالت بريم عکس بگيريم..به قول تو اگه آخرين پاييزی باشه که اينجاييم...ميآی؟ دلم نيومد برم.
-در حالی که از پايه بودن خودم شوکه شدم، ميگم : چتر رو بردار بريم..آره! دست کم دو تا عکس که می تونيم باهم داشته باشيم..بذار سيلورمنو(لپ تاپ عزيزمو) بسپرم به يکی فقط.
تمام امروز
سر مستم کرد،
حس خيسی لطيف مه روی گونه هايم
امروز يه اتفاق جالب افتاد:
از ميدون صنعت تو اتوبوس نشستم به سمت دانشگاه که يک خانم جوون که بهش می خورد 27 سالش باشه، نشست کنارم. تا اينجاش عاديه! بعد يهو اين ديالوگ اتفاق افتاد که شروع کننده ش ايشون بود:
-صبح ها خيلی وقت بديه!
-ا..! چرا؟ (لبخند زدم شايد نظرش يکم عوض شه)
-آخه من ديشب نخوابيدم، چند شب قبلش هم دير خوابيدم، و خيلی خستم. الان هم بايد ميومدم بيرون.
-آها..خوب پس، امروز صبح خوابتون مياد. قابل درکه (و سرمو ميکنم تو کتاب)
-ببخشيد..فکر ميکنم ميتونم از شما يه سؤالی بپرسم
-(از فضولی دارم ميپکم، لبخند ميزنم) چه سؤالی؟ بگين.
-(با خجالت زياد) من يه کادو واسه يه نفر خريدم [جنسيتشو احتمالاً به دليل همون خجالته نگفت] که الان شهرستانه. ميخوام برم اونجا و بهش کادو هم بدم. يه پليور خريدم که آبی روشن و سرمه ايه. چون تپله، آبی روشن خالی نگرفتم چون يه جوری ميشه! اما چون آبی دوست داره، اينو خريدم. با يه شال گردن کرم قهوه اي. خودش هميشه لباسای گرون می خره و می پوشه. من حالا موندم اين دو تا رو باهم بهش بدم يا صبر کنم يکيشو هفته ی بعد که اومد تهران بهش بدم. آخه رنگاشون به هم نميخوره(و واقعاً نگرانی رو ميشد تو وجودش حس کرد). سه ماهه باهم آشنا شديم.
-(لبخند دلجويانه اي زدم) خوب اشکالی که نداره. اين چيزا که نگرانی نداره. حالا که ميخوای بدونه که حواست به رنگ ها بوده، ميتونی پليور رو بدی، و شال رو هم بندازی گردنش جدا! که يعنی اينا رو قرار نيست باهم بپوشی. به نظر من که ميتونی باهم هم بدی. اما اگه خودت اونجوری راحتی، همون جوری خوبه.
-(آروم شد کمی) فکر ميکني چی کار کنم که وابسته م بشه؟
-(مغزم اينجا متوقف شد!) ام...من فکر ميکنم مسأله اساسی تر از اين حرفاست. اگه بخوای اون کار رو بکنی که کلی آدم هست که کلی ايده داره راجع بهش. اما آخه چرا ميخوای همچی کاری بکنی؟! اونم با برنامه؟
-من بايد پياده شم اين ايستگاه. خوشحال شدم. ممنون. خداحافظ!
-موفق باشي! مراقب خودت باش. خداحافظ
اين رو ديشب در کتاب "نميدانستم حق انتخاب دارم" خوندم، ز.ز:ايجاد روابط بلند مدت کار دشواری ست، زيرا ضرورت دارد که تعادلی ميان جدا بودن و باهم بودن ايجاد شود. اگر در رابطه اي باهم بودن کافی نباشد، اشخاص خود را منفرد و منزوی احساس ميکنند و احساسات و تجارب خود را با يکديگر در ميان نميگذارند. اگر به اندازه ی کافی جدايی و تفرّد وجود نداشته باشد، طرفين کنترل و هويت خود را از دست ميدهند و فرصت بيش از حدی را صرف براورده ساختن انتظارات طرف ديگر ميکنند...خانم تانن در کتاب "تو مرا نميفهمی" به اين نکته اشاره دارد که سبک های متفاوت گفتگو، بازگو کننده ی تمام مشکلات و تعارض های ارتباطی ميان زن و مرد نيستند. بسياری از اختلافات از آن رو ايجاد ميشوند که زن ها و مرد ها انديشه ها و احساسات خود را به اشکال متفاوتی بيان ميکنند. اگر بتوانيم اين تفاوت ها را بشناسيم به حل بسياری از معضلات خود قائل ميشويم. به نظر راجرز هم اشکال مهم ارتباطی اشخاص اين است که می خواهند سخن ديگران را ارزيابی و قضاوت کنند
من که ميدونم الان اين همه دير، و کلی زودتر از ديشب دارم از کتابخونه ميرم خونه، وقتی پامو بذارم تو حياط دانشگاه چی دلم می خواد! اون بماند! اما امروز داشتيم حرف ميزديم که احتمالاً شيوه ی کلی اي که اکثر ما برای زندگيمون در پيش گرفتيم، يه ايراد اساسی داره که همه ی آدمايی که من اطرافم می بينم، درب و داغون و ناراضين. به قولی "دپ"! يه جورايی اپيدمی شده. و عجيب و نگران کننده ست. رفتن از ايران، راه حل اين ماجرا ها نيست..اين رو می تونم با احتمال قابل اعتمادی بگم. دارم به اين ايمان ميارم که واقعاً لذت بردن از همين لحظه ست که لازمه. عمرمون داره ميگذره و من اين رو امسال حوالی روز تولدم خيلی عميق حس کردم. مثلاً وقتی که ديدم آدم هايی که من سال به سال هم نمی بينمشون، يا حتی شايد ديگه هم نبينمشون، کسايی که من شايد تولدشونو ندونم کی هست، کسايی که فقط از به دنيا اومدنم خوشحال بودن و اين رو به هر طريقی هر جای دنيا هم که بودن بهم فهموندن. اون وقت حس کردم که واقعاً چيه که بيش از همه چيز برای نوع بشر خوشحال کننده ست و ما همه داريم بی خيال از کنارش ميگذريم
اين زندگی، قابليت آن را دارد که به شادی واقعی بگذرانيمش. اگر نمی کنيم، به خودمان ربط دارد. بيابيد عمر پرتقال فروش را!
مکالمه ی امروزمان برايم ياد آور تکه هايی از ژان کريستف بود که الان اينجا می نويسم:
-اوه، خدايا! خوب بودن: زره خودپرستی را از تن برکندن، نفس کشيدن، زندگی را، روشنايی را، وظيفه ی محقر خود را و يک وجب خاکی را که در آن ريشه دوانده ايم دوست داشتن! مانند درختی در تنگنا مانده که به سوی آفتاب بالا ميرود، آنچه را که نميتوان کران تا کران داشت، کوشيدن و آن را در عمق و در بلندی به دست آوردن!
-بله، و بيش از هرچيز يکديگر را دوست داشتن. کاش مرد بيش از اين حس ميکرد که برای زن در حکم برادر است، و نه تنها طعمه ی وی، يا آنکه زن طعمه ی او! کاش هردوغرور را از خود دور ميکردند و هرکدامشان يک جو کمتر به خود می انديشيد و يک جو بيشتر به ديگری. ما ناتوانيم: همديگر را ياری کنيم. به آنکه از پا افتاده است نگوييم: "ديگر تو را نميشناسم." بلکه: "دوست من، دل داشته باش. از اين ورطه بيرون خواهيم آمد."